داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
دانلود پیدیافدانلود وردداستان کلیسای جامع(روایت کارور از ملاقات) سیل در اردوتس گالاگر، ترجمهی اسدالله امرایییک توضیح:تس گالاگر از سال ۱۹۸۲ تا پایان زندگی ریموند کارور با او زندگی میکرد، ماجرای نوشتن این داستان به نقل از مقدمهی کتاب «کلیسای جامع، دو روایت» ترجمهی اسدالله امرایی:تس گالاگر در سال ۱۹۷۰ به مدت یک سال در بخش تحقیق و توسعهی ادارهی پلیس سیاتل کار میکرد وظیفه او راه اندازی سیستمی بود که در انگشت نگاری مورد استفاده قرار میگرفت. همکار او جری کاریوو، مردی نابینای مادرزاد بود. تس اثر انگشتها را روی لوحی به صورت برجسته در می آورد و جری با لمس برجستگیها آنها را طبقه بندی میکرد. تس و جری سر این قضیه با هم دوست شدند. در سال ۱۹۸۰ جری از مریلند به تس تلفن کرد و گفت که برای دیداری نزد او میآید همسرش به تازگی بر اثر بیماری سرطان در گذشته بود و او میخواست پیش اقوام زنش بیاید که در ایست کوست زندگی می کردند. به علت نزدیکی به خانهی تس گالاگر که همراه با ریموند کارور در سیراکیوز زندگی میکرد تصمیم گرفت سری هم به او بزند. این برخورد باعث شد که آن دو هر کدام داستانی بنویسند .***قصهی آقای گاف، روایت سرهم بندی شدهای که من جور کردهام، با رسیدن مرد کوری به خانهام آغاز میشود، اما داستان واقعی با روزی ده ساعت کار من برای نورمن راث شروع میشود؛ مردکوری که مرا استخدام کرد چون از صدای من خوشش میآمد.کار من شامل تایپ، پادویی، بایگانی و همراهی مرد کور در دادگاه بود. اما بیشتر کار به بلند خوانی برای او میگذشت که از روی گزارشهای کلانتری میخواندم. ما برای بخش تحقیقات و توسعهی ادارهی پلیس سیاتل کار میکردیم. آن روزها آدمهای خبره و اهل فن مثل داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 0:56

ریموند کارور/ کلیسای جامعبرگردان: فرزانه طاهری  همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش. زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می کردند و برای هم میفرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه شماری کنم. من که نمی شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می کرد. کورها را فقط از تو فیلمها میشناختم. توی فیلم آهسته حرکت می کردند و هیچ وقت نمی خندیدند. گاهی هم سگهای مخصوص هدایتشان می کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه ام.  تابستان آن سال زنم دنبال کار می گشته. پول و پله ای در بساط نداشته. مردی که می خواست آخر تابستان باهاش عروسی کند توی دانشکده ی افسری درس می خوانده. او هم پول و پله ای نداشته. اما زنم عاشقش بوده و او هم عاشق زنم بوده و از این حرفها. توی روزنامه خوانده که: به فردی برای خواندن برای یک مرد نابینا نیازمندیم. یک شماره تلفن هم داده بودند.تلفن زده و رفته و در دم استخدام شده. تمام تابستان را با این مرد کور کار کرده. برایش چیز می خوانده، پرونده و گزارش و اینجور چیزها. کمکش کرده تا دفتر کو چکش را در اداره ی خدمات اجتماعی شهر سر و سامان بدهد. زنم و آن مرد کور با هم دوست شدند. من از کجا می دانم؟ زنم برایم تعریف کرده است. یک چیز دیگر هم برایم تعریف کرده. روز آخر کارش در د داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 0:56

صفحه بندی